|
100 سال با مشروطه
|
||
|
شرحی نو بر انقلاب مشروطه |
خیابان فردوسی در زمان تاسیس بانک ملی، مرکز پرزرق و برق شهر بوده است. وجود هتل ها و مهمانسراهای متعدد، فروشگاه های بزرگ به سبک غربی و محل تفریح اعیان و اشراف تهرانی در کاباره ها و رستوران ها و نزدیکی به گاراژهای بارگیری، خیابان فردوسی را محل اصلی داد و ستدهای کلان و انتقال و جا به جایی پول در پایتخت کرده بود. پس چندان تعجبی ندارد که اغلب بناهای بانک ملی که از لحاظ معماری قابل توجه هستند در خیابان فردوسی تهران ساخته شده اند.
ساختمان صندوق پس انداز


ساختمان صندوق پس انداز بانک ملی به وسیله هنریش، معمار آلمانی، بین سالهای ۱۳۰۰ و ۱۳۱۰ خورشیدی در زمان رضا پهلوی ساخته شد. برای نخستین بار در این مقطع زمانی در معماری بناهای دولتی از تلفیق معماری باستانی ایران و معماری اروپا استفاده شد.
به استناد تصویری در کتاب معماری ایران در عصر پهلوی ، نگارش پرویز رجبی در سال ۱۳۵۵ ساختمان اولیه در یک نگاه کلی دارای ترکیب یک شکل بوده است. در سالهای بعد که اطلاع دقیقی از تاریخ آن در دست نیست، بخش مختصری با ظاهری کاملاً هماهنگ به بال شمالی ساختمان متصل شد و ترکیب پیشین بنا را به هم زد. نمای اصلی ساختمان دارای خصوصیات بارز معماری هخامنشی و یاد آور کاخ های تخت جمشید است.
از لحاظ سبک و گونههای شاخص معماری دنیا، این بنا را میتوان تلفیقی از معماری باستانی ایران در دوران هخامنشی و معماری باروک اروپا هم دانست که کلیساهای اروپایی از بارزترین نمونههای آن هستند.
|
| |
ساختمان ادارات مرکزی ![]() |
درهای اصلی و چهار ستون عظیم سنگی با سر ستونهای گاو شاخدار مربوط به دوره باستان از سایر اجزا چشمگیرتر است و داخل بنا نیز انواع تزیینات خاص معماری هخامنشی در گوشه و کنار به چشم میخورد. در حالی که سالن اصلی خصوصاً به واسطه سقف بلند و تزیین شده آن و همچنین نورگیرهای عمومی دیوارهها، بلافاصله فضای کلیساهای باروک اروپا را تداعی میکند.
نمای اصلی سنگی است. این نماها دارای ازارههای سنگ تیشهای ناهمرنگ با سنگ نما و همچنین ازارههای مرمری در بخش ورودی، به ارتفاع حدوداً دو متر است. سایر نماها آجری با تزیین گل دوازده پر هخامنشی است.
این ساختمان از ابتدا برای بانک ملی ایران بنا شد و از آن زمان تا کنون کاربری آن حفظ شده است. پس از انقلاب اسلامی نیز به عنوان صندوق پس انداز بانک ملی ایران از آن بهره برداری شده است.
جدا از دو شیر سنگی که در دو طرف ورودی به چشم میخورد و در سالهای اخیر با رنگ طلایی مرمت شدهاست، تزیینات بنا عمدتاً مربوط به دوره باستان هستند. ستونها و سربازهای هخامنشی، همچنین گلهای هشت و دوازده پر هخامنشی، که در داخل و خارج بنا بسیار تکرار شدهاند، از این جملهاند. از تزیینات دیگر به کار رفته در بنا، گچ بریهای ظریف و هنرمندانه را میتوان ذکر کرد. ساختمان صندوق پس انداز بانک ملی در خیابان فردوسی تهران قرار دارد.
برج آب بانک ملی
|
خیابان فردوسی در زمان تاسیس بانک ملی، مرکز پرزرق و برق شهر بوده است
|
برج آب بانک ملی که در خیابان فردوسی تهران قرار دارد، توسط گروهی از کارگزاران آلمانی و زیر نظر مهندس لیندن بلات و در سال ۱۳۱۵ ساخته شد. این تاریخ بر روی کاشی موجود در نمای شرقی حک شده است.
برج آب بانک ملی با وظایف ذاتی بانک که یک موسسه مالی است ارتباطی ندارد و فقط مجاورت این بنا یا عمارت بانک، برج آب را همنام بانک کرده است. برج آب برای استفاده از ذخیره آب چاهها برای آبیاری فضای سبز و همچنین حفظ فشار آب در لولهها با ارتفاع هفت طبقه ساخته شده است.
بانک ملی بازار
بنای بانک ملی بازار با طراحی و معماری محسن فروغی، مهندس و معمار ایرانی، ساخته شده است که رضا شاه از او برای برنامههای سازندگی دعوت کرده بود. بناهایی که او ساخته است هرچند مدرن، دارای ظرافت و سنت اسلامی است. شاید در میان بناهای عمومی که محسن فروغی ساخته است، بانک ملی بازار به بهترین وجه نشان دهنده سبک او باشد. این بنا در دهه ۱۳۲۰ خورشیدی آغاز شد، ولی به دلیل مشکلات متعدد ناشی از وضعیت خاک، ساخت آن چند سال به طول انجامید.
این ساختمان با ۴۱۱۰ متر مربع مساحت، در دو طبقه و با دو طبقه زیر زمین با استفاده از بتون مسلح، آجر و ملات و سیمان ساخته شده است. هر چند طرح بنا عقلانی و مدرن است، از اسلوب معماری سنتی خردمندانه در آن استفاده شده است.
ورودی اصلی بانک از کاشی کاری رنگارنگ بهره برده تا با بازار اصلی تهران در همسایگی آن هماهنگ شود. این خردمندی در استفاده او از عناصر سایه ساز و ایوانها، به ویژه در ضلع جنوبی بنا، که ایوانی با ۲۴ ستون بر پا شده، آشکار است. تزیین برخی سطوح با کاشی کاری نیز موجب تأکید بر نماها و ورودیهای اصلی بنا شده است.
|
| |
ضلع جنوبی ساختمان پس انداز ملی ![]() |
در سمت چپ مدخل ورودی، یک تخته سنگ حجاری شده و در سمت راست نیز، نقش چند دنده و کارگر به عنوان نماد صنعت و کار حجاری شده است. سمت چپ نیز نقش چند کشاورز گندم در دست که در واقع نماد زندگی و کار است، وجود دارد که هر دو باهم در میآمیزند تا صنعت و کار و زندگی نوینی را به وجود آورند.
ساختمان بانک ملی بازار بعد از میدان ارگ، روبهروی سبزه میدان قرار دارد.
زور خانه بانک ملی
ساختمان زورخانه بانک ملی در سال ۱۳۲۵ در خیابان فردوسی ساخته شده است. معماری ساختمان هر چند ساده و سنتی است، اما سردر سنگی بنا که توسط استاد ابوالحسن خان صدیقی ساخته شده است، ویژگی خاصی دارد.
این سردر نقش برجسته سه خان شاهنامه را به نمایش گذاشته است: اول به کمر کشیدن زن جادوگر، دوم کشته شدن دیو سفید و دست آخر کشته شدن اژدها به دست رستم. این ساختمان به دلیل وجود همین نقش برجسته ها به ساختمان زورخانه بانک ملی مشهور شده است.
باشگاه بانک ملی
باشگاه بانک ملی که در سال ۱۲۹۲ ساخته شده در واقع منزل مسکونی سردار اسعد بختیاری است. معمار ساختمان استاد محمد معمار باشی، مشهور به باب است که معمار ساختمان موزه گنجینه نیز بوده است.
این ساختمان مدتی باشگاه بانک ملی بود اما هم اکنون فعالیتی در آن انجام نمیشود و قرار است که به موزه بانک ملی تبدیل شود. اشیای موزه را هدایایی تشکیل میدهد که از سوی بانکهای ایرانی و خارجی به مناسبت پنجاهمین سال تأسیس بانک ملی در سال ۱۳۵۷ به روسای بانک اهدا شده است.
هنرمندان راستین این توانایی را دارند که هر مضمونی را به روایتی شخصی بدل سازند. در بدایت امر شنیدن این خبر که اصلانی پس از ساخت آثاری چون "جام حسنلو"، "چیغ" و "منطقالطیر" سراغ فیلمی سفارشی برود (آن هم برای بانک ملی)، در ما دافعه ایجاد میکند.
به گزارش خبرنگار مهر، اما این پندار خطا دیری نمی پاید و تماشاگران به سرعت درمی یابند که این بار نیز با روایتی شخصی مواجه اند. اصلانی به نحوی تحسین برانگیز موفق می شود از رویکردهای کلیشه ای حذر کند و دغدغه های تاریخی فلسفی اش را با انگاره های هنری خود بیامیزد و اثری بیافریند که در هر دو سطح تماتیک و ساختاری، مولفه های سبکی و دغدغه های ذهنی او را منعکس سازد.
تمرکز اصلی فیلم بر نهضت مشروطه است. اصلانی ما را به بحرانی ترین مقطع تاریخ معاصر ایران می برد: دوره زوال خاندان قجر و تلاش روح ایرانی برای برخاستن از خوابی ژرف و دیرین. جهش ناگهانی ایرانیان (که مشروطه نام گرفت) در سطح سیاسی با تاسیس مجلس نمود یافت. تداوم منطقی آن، ملی شدن نفت بود که به سرسپردگی قاجار و پهلوی پایان داد و سرایشگر غزل استقلال شد. اصلانی پس از ترسیم چنین بستری ما را به نتیجه ای قابل حدس می رساند: تاسیس بانک ملی، صرفا نشانگر ورود ایران به اقتصاد مدرن نبود، بلکه به همان میزان واکنشی بود به استقراض دولت از دول بیگانه. به بیان دیگر، همچنان که باید نفت ملی می شد، اقتصاد نیز باید از بانک استقراضی روس فاصله می گرفت و به سمت ملی شدن سوق می یافت.
سویه دیگر مشروطه، تجدد است. این تجدد و فرنگی مآبی هم نمودهای ذهنی و علمی داشت و هم نمودهای عینی و بیرونی. ما از بستر این روایت سیال، 75 سال تاریخ ایران را نیز به نظاره می نشینیم و مدرنیزاسیون ایرانی را با تمام سویه های مثبت و منفی اش تماشا می کنیم: از ابزار کهنه دیروز به رایانه های مدرن می رسیم؛ از جامه های سنتی به جامه های مدرن می رویم؛ رهایی زن از چهار دیوار خانه و حضور اجتماعی او را به نظاره می نشینیم و با چگونگی تغییر ساختار اقتصادی ایران آشنا می شویم.
دغدغه اصلی اصلانی هویت است. اگر نخبگان فرهنگی آن دوره (در آن بزنگاه تاریخی) ملت را بیدار نمی کردند، بانک های بیگانه (روس و انگلیس) شریان های حیاتی اقتصاد ایران را به دست می گرفتند و وابستگی اقتصادی، سرآغاز تاراج فرهنگی و هویت باختگی است. حرکت مردم، آن گونه که اصلانی تصویر کرده، صرفا تاسیس یک بانک نیست. بلکه بازیابی هویت گذشته و تلاش برای دستیابی به استقلال اقتصادی است. از همین روست که شخصیت اصلی فیلم، علیرغم دوری راه، ترجیح می دهد همچنان به همان بانک تاریخی دیروز مراجعه کند. چرا که معماری آن بانک هویت دارد. چرا که خشت های این شعبه می توانند روایتگر تاریخی 75 ساله باشند. اصلانی به وضعیت امروز و معماری بانک های امروزی نمی پردازد. چرا که ظاهر آنان، عین بی هویتی است و گرته برداری صرف از معماری بلاد دیگر.

هنر اصلانی، تنها در گزینش این زاویه نگاه و سویه های محتوایی خلاصه نمی شود، بلکه به حوزه روایت نیز بسط می یابد. روایت در سنت شرقی از اساس غیرخطی است. این نکته هم در منظومه های عرفانی ما نمود یافته و هم در کتب دینی و مذهبی ما (چه روایتی سیال تر از قرآن کریم؟). اصلانی، آگاهانه از روایت کلاسیک فاصله می گیرد و به طور تو در تو ما را در خاطرات زنان و مردانی شریک می سازد که در دوره های زمانی گونه گون، و در لباس موسس و مبارز و کارمند و مشتری، با بانک ملی سر و کار داشته اند.
خاطره، پدیده ای ذهنی است. از همین رو، به محدودیت های جهان عینی گردن نمی نهد و فراتر از آن، به روایتی سیال و فرار بدل می گردد. ادبیات مدرن فرانسه، از پروست گرفته تا دوراس، نیز از همین ویژگی بهره برده اند و روایت سیال خویش را با عالم ذهن (خاطره و رویا) همراه ساخته اند. از این منظر، "خاطرات یک هفتاد و پنج ساله" یادگار هماهنگی فرم و محتواست: درونمایه هویت و استقلال ایران به همراه روایتی شرقی و ایرانی.
پردازش فنی فیلم نیز سبک شخصی اصلانی را بازتاب می دهد: فیلم آمیزه ای است از دو نگره به ظاهر متضاد. از یک سو، رویکردی "بازن"ی [1] وجود دارد که به برداشت بلند (Long Take) منجر می شود. در این فصول، با حرکات پیچیده دوربین و نماهای طولانی مواجه می شویم. از دیگر سو، رویکردی آیزنشتاینی [2] وجود دارد که در آن، معنا از طریق تصادم نماهای کوتاه بازگو می گردد.
الگوی حرکت دوربین، مبتنی بر معماری فضاست: اگر در دالانی دراز و باریک هستیم، اصلانی به عقب تراولینگ [3] می کند و اگر پرچم بالا می رود، دوربین نیز با کرین [4] بالا می رود. اصلانی همواره به معماری صحنه وفادار می ماند. از همین رو، در فضاهای سنتی (به تبعیت از فرم معماری) با گردش ها و حرکت های مواج و مدور مواجه ایم. انباشت این حرکات، سینما را نه به مثابه عکس یا نقاشی متحرک بلکه به عنوان (معماری در حرکت) بازتعریف می کند.
برای مخاطب آشنا با تاریخ سینما، حرکات این فیلم یادآور "سال گذشته در مارین باد" (آلن رنه) است. در آن فیلم نیز، معماری باروک، فیلمساز را به طراحی حرکت های پیچیده واداشته بود. آلن رنه، برخلاف همنسلان خود در هنگام تراولینگ، زاویه دوربین را رو به بالا قرار می داد تا هنگام حرکت، فضا را به صورت Low Angle (پائین تر از سطح دید) به تصویر کشیده شود. البته، متاسفانه حرکت های "خاطرات یک 75 ساله" اجرای مناسبی ندارد و بسیاری از آنها با لرزش های ناخواسته همراه است.
سبک مونتاژی فیلم، وامدار مکتب روسیه است. سبک هالیوودی بر برش های ناپیدا و تداوم زمان و مکان استوار است. اما در سبک روسی، نماها از زمان ها و مکان های گونه گون یورش می برند تا هنگام تصادم، معنایی تازه آفریده شود. اصلانی مدام از دیروز به امروز و از عکس ها و نقش های تاریخی به نماهای بازسازی شده می رود تا ایده هایش را درباره تاریخ معاصر بازگو کند و بر جنبه اسنادی اثرش بیفزاید. وقتی پرچم برافراشته ایران (در روزگار گذشته) به یک دستگاه پول شمار (در دوران مدرن) پیوند می خورد، ما با توالی پیوسته زمان ها مواجه نیستیم، بلکه با پیدایی ایده ای تازه (که از تصادم نماها به وجود آمده) مواجه می شویم.
حاشیه صوتی فیلم نیز به نحوی موثر غنی است: بر صندلی های خالی مجلس، صدای نمایندگان دیروز می آید؛ به توپ بستن مجلس (بدون جلوه های ویژه) و تنها به یاری جلوه های صوتی مناسب (و حرکات سنجیده دوربین) القا می شود. جالب آنکه یکی از گویندگان فیلم خودِ اصلانی است. او در قالب یک فرد سیاسی حامی استقلال سخن می گوید تا رویکرد سیاسی اش (و علاقه فردی خود به استقلال) را با تاکیدی مضاعف نشان دهد.
بانک ملی هفتاد و پنجمین سالگرد خود را جشن گرفت و اصلانی به همین مناسبت، اثر خود را در زمان 75 دقیقه ارائه کرد. بانک ملی می توانست (همانند نمونه های مشابه) فیلمی سهل انگارانه و متملقانه باشد که در لحظه ساخت، به مذاق روسا خوش می آید ولی به سرعت فراموش می شود. اما اصلانی، اثری ماندنی ساخت که تا 75 سال دیگر نیز می توان تماشایش کرد!
پینوشت:
[1] آندره بازن، سردبیر "کایه دو سینما" در دوران موج نو فرانسه بود. وی با توسل به رویکردی پدیدارشناسانه مدافع برداشت بلند و عدم تجزیه رویداد بود.
[2] آیزنشتاین، مهمترین فیلمساز و نظریه پرداز روسیه هنگام انقلاب اکتبر بود. یکی از آثار او به نام "رزمناو پوتمکین" از 1925 تا امروز به عنوان یکی از 10 شاهکار تاریخ سینما مورد تحسین قرار گرفته. آیزنشتاین با توسل به رویکردی هگلی - مارکسیستی از نماهای کوتاه و تصادم آنها دفاع می کرد (باوری دیالکتیکی).
[3] در تراولینگ و تراکینگ، دوربین روی ریل یا گردونه قرار می گیرد و به حرکت درمی آید.
[4] کرین (Crane) به معنای جرثقیل است. در این حالت، دوربین روی وسیله ای ویژه (که همانند جرثقیل است) سوار می شود و می تواند آزادانه به پرواز درآید!
ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ

به آینه نگاه کن و حرکت نور بر هر قطعه
آنچه تکثیر می شود
و نور راهنمای اوست که می رود به رسم امید
که امید به اعتماد شما آینده ماست
بانک ملی ایران سرمایه های شما را به کار می گیرد و بر بستری از بانکداری بدون ربا به فراز و فزونی می اندیشد و
بر پیمان خویش است ، آنجا که چرخی می چرخد، قطعه ای به قطعه دیگر می پیوندد ، کاوشی جاری است، دانه ای می روید، حاصلی مسافر است بنایی بانی فرداست و یا کسانی در انتظار نورند.
هرجا سخن از اعتماد است نام بانک ملی ایران می درخشد.
محمد هادی محمدی از سال ۱۳۷۵ همراه با زهره قائينی در موسسه پژوهشی تاريخ ادبيات کودکان روی مجموعه کتابهای مرجع «تاريخ ادبيات کودکان ايران» کار میکند که تا به حال هفت جلد از آن منتشر شده است.
او با تاکيد بر اين که در چهار دهه اخير و با انتشار کتابی به نام «سدههای کودکی»، مفهوم کودکی در جهان مورد توجه بسياری از کارشناسان قرار گرفته است، آن را در دوران «پيش از مدرن» (از دوران باستان تا دوره مشروطه) و «دوران مدرن» (از مشروطه تا امروز) در ايران مورد بررسی قرار داد و گفت: "مفهوم پيشمدرن از کودکی، همسان همان نگاه انسان به خويش است. موجودی که زندگی و سرنوشت خود را بخشی از يک روايت بزرگ میبيند که در داستانهای اسطورهای بازتاب میيابد."
به عقيده وی در اسطورههای ايرانی، نخستين نمونههای طرح زندگی و سرنوشت کودک، «زال» رانده شده از خانواده و سپرده شده به طبيعت است. زال، نخستين کودک استثتايی در فرهنگ ماست که بنا بر يک سنت پيچيده در زندگی انسان چادرنشين و دورهگرد، که همه ناتوانها و استثنايیها را به طبيعت میسپرد تا سرنوشت آنها را رقم بزند، به طبيعت سپرده میشود اما «سيمرغ» که نماد طبيعت پایدارنده يا نگهدارنده است او را در کنار جوجههايش پرورش میدهد.
کودک در دنيای 'پيش مدرن' و 'مدرن'
اين پژوهشگر، کودک عادی را که در دوران پيشمدرن در دامان خانواده بزرگ میشد، و خويشکاری ويژه ای نداشت، بخشی از نهاد خانواده دانست و ادامه داد: "در سدههای ميانه، کودک، مينياتور بزرگسال است. عضو خانواده است و مسئوليت او را بزرگترها بر عهده دارند. در تمام دوره های پيش مدرن، فيلسوفان برجسته ای چون افلاطون، ابنسينا و ارسطو در مورد موضوع کودک نظريهپردازی کردهاند اما بحث در مورد ماهيت کودکی به طور گسترده و تخصصی، حاصل جهان مدرن است.
در آن دوره، مثلاً ارسطو کودک را به عنوان مايملک پدر میشناخت. اين انديشه حدود دو هزار سال بر جوامع مختلف حاکم بود. ما حتی در نقاشیهای به جا مانده از سدههای ميانه، کمتر تصوير چهرهای از کودک به جز تصوير عيسی در کنار مادرش و تصوير فرشتهها میيابيم. از سويی ديگر نيز میبينيم هنوز هم در برخی از کشورها اگر پدری فرزند خود را بکشد مجازاتی شامل حالش نمیشود."
اين نويسنده که در زمينه پژوهشی، آثاری چون روششناسی نقد ادبيات کودکان و فانتزی در ادبيات کودکان ايران منتشر کرده است، تفاوت عمده دوران پيش مدرن و مدرن را در مورد کودک چنين خلاصه کرد: "برخلاف دوران پيش مدرن که کودک را در سنجش با بزرگسال مورد قضاوت قرار میدهند و او را کودکی نادان با ظرفيتهای فکری اندک مطرح میکردند در دوران مدرن، کودک را به عنوان کودک نگاه میکنند."
آقای محمدی سپس توضيح داد: "جريان شکلگيری نهاد کودکی در اروپا با نظريهپردازانی چون جان لاک، فيلسوف بريتانيايی، و ژان ژاک روسو، فيلسوف فرانسوی، آغاز شد که به ماهيت کودکی می انديشيدند و از جنبه شناختشناسی با طرح پرسش هايی چون طبيعت کودکی چيست، کودک چه ويژگیهايی دارد، فرايند شکل گيری نهاد کودکی را در دنيای مدرن پايهگذاری کردند."
فرهنگ 'ديگری' در برابر 'خودی'
اين نويسنده که در زمينه آموزش خلاقِ کودک محور نيز کتاب های فارسیآموز ادبی در دو جلد و واژه نامه چيستانی را منتشر کرده است سرآغاز و سرمنشاء روند دگرگونی در مفهوم و نهاد کودکی در دوره مشروطه را کوشش های ميرزاتقی خان اميرکبير دانست و کسانی که در کنار او موضوع تاسيس دارالفنون را شروع کردند.
آقای محمدی سپس چنين توضيح داد: "در اين دوره است که فرهنگ 'ديگری' درگير با فرهنگ 'خودی' می شود که البته آن فرهنگ 'ديگری' بسيار پوياست و همواره می خواهد هر چيزی را که در دسترس دارد دگرگون کند؛ حتی ذهن آدمی را."
وی افزود: "ايرانيان چون در کرانه های ذهنی اين پديده قرار گرفتند خواسته هايشان دگرگون شد و زندگی کودک ايرانی نيز تحت تاثير اين تحول قرار گرفت. اين دگرگونی در ابتدا يک فرايند ذهنی بود. در اين فرايند ايرانيان از طريق سفرنامه ها، سفرهای بازرگانی و تحصيلی و کاری، گردشگری، روزنامههای فارسی زبان منتشر شده در خارج از کشور، ترجمه آثار غربی، و آشنايی با زندگی ديپلمات ها فهميدند که شيوههای زيست کودک ايرانی و اروپايی متفاوت است. پس از خود درباره ريشه اين تفاوت پرسيدند."
آقای محمدی سپس به نقل از ميرزا مصطفی افشار توضيح داد که اميرکبير در سفری به روسيه، تحت تاثير دستاوردهای آموزشی اين کشور، از جمله آموزشگاه های نو، دوره های آموزشی گوناگون، مدرسه های علمی و صنعتی، بهره گيری از آموزگاران مرد و آموزش دختران بر اميرکبير قرار گرفت.
به باور اين نويسنده در دوران مشروطه، نهاد کودکی بر چهار محور عمده بهداشت، آموزش و پرورش، پوشاک و اسباب بازی، و کار و حقوق کودکان شکل گرفت و از درون آن نهادهای ثانويه ای مانند ادبيات کودکان پديد آمد که خود گويای پويايی، زايش و تحول نهادهای ثانويه در جامعه است.
تحول در بهداشت کودکان
محمدی با اشاره به اين که در دوران مشروطه، تحول در حوزهی کودکان ابتدا در محور بهداشت اتفاق افتاد با اين اولويت که نگذاريم کودکان به دليل بيماریهای واگيردار بميرند، گفت: «پيش از آن اميرکبير از شيوههای جلوگيری از بيماریهای واگيردار در اروپا اخباری شنيده بود. در همين دوره آبله، جان بسياری از کودکان را در ايران میگرفت. او که نگران جان کودکان بود، قانون آبلهکوبی را به تصويب رساند.»
به گزارش اين پژوهشگر، در اسناد بهداشتی اسنادی وجود دارد که مشخص میکند مايع آبلهکوبی از فرانسه وارد ايران شده است که حاصل گسترش مراودات علمی و فرهنگی با اروپا بود. وی ادامه داد که اين روند با تشکيل مجلس حفظالصحه در زمان ميرزاحسينخان سپهسالار معروف به مشيرالدوله ادامه يافت و موضوع مرگ و ميرهای همگانی از جمله مرگ و مير کودکان و جلوگيری از آن شکل سازمان يافتهتری پيدا کرد.
پس از اين دوره بود که اين پرسش مطرح شد: چه کنيم تا کودک کمتر بيمار شود؟ در اين دوره چندين کتاب آموزش بهداشت به کودکان دبستانی منتشر میشود؛ از جمله کتاب «حفظ الصحه» به قلم سيدحسينخان نصر که در سال ۱۲۹۰ شمسی برای سالهای سوم و چهارم منتشر شد.
کودکان کار و حقوق کودکان
«مشروطه، اساس تحول در حقوق و وضعيت کاری کودکان است. در سندهای اين دوره، روی کودکان قاليباف تاکيد فراوان شده است. تعداد زيادی از کودکان روستايی و شهری به دليل تجارت پر سود قالی نقش ويژهای در توليد قالی ايرانی، بخصوص در بافت قالی ابريشمی داشتند. نازک بودن بند انگشتان کودکان که برای بافت اين نوع از قالی ضروری بود آنها را به عنصر بدون جانشين اين هنر تبديل کرده بود.»
آقای محمدی با اشاره به نقش انتقادی نخبهگان دوره مشروطه نسبت به وضعيت کودکان کار، درباره يحيی دولتآبادی، مولف کتاب «دوره زندگی» يا «غصب حق الاطفال» که در تاريخ ۱۳۳۳ قمری منتشر شده است، گفت: «نقش وی در چنين دورهای در زمينه شکلگيری انديشه حقوق کودک و پايهگذاری نهادهای حقوقی و کيفری کودک در دورههای بعد قابل توجه است. او بيش و پيش از ديگران به حقوق کودکان که هسته اصلی تحول در جايگاه کودک را نشان میدهد اهميت میدهد.»
او با اشاره به تحقيق ميرزا يوسفخان مستشار الدوله در قانون اساسی فرانسه و آموزش کودکان تهيدست در کشورهای اروپايی و تلاش وی برای پيوند حقوق کودکان با حق آموزش همگانی، گفت: «آموزش همگانی هنوز و با گذشت يک قرن از دوره مشروطه، در جامعه ما جا نيفتاده است ولی ضرورتش در آن دوره توسط برخی از نخبهگان ديده شد."
وی افزود: "در کشور ما مشروطه به عنوان يک جنبش فرهنگی و فکری و در پی آن يک جنبش سياسی، در پی فهم مناسباتِ فرهنگ ديگری است. برای فهم اين مناسبات نياز به درک فلسفه و فرهنگ ديگران است. در مسير اين کوششها جريانی نيز در پی فهم مناسبات حاکم بر کودکی در فرهنگ ديگری است."
آغاز دگرگونی در پوشاک کودکان
يکی از موضوعات بنيادينی که در تحول تاريخی و فرهنگی مفهوم و نهاد کودکی همواره درباره آن گفت و گو شده است، موضوع پوشاک، وسايل زيستی، بازيچهها و ايجاد سرگرمی برای کودک بوده است.
آقای محمدی با تاکيد بر اين که در دوران پيشمدرن، پوشاک کودک عين پوشاک بزرگسالان بود، گفت: «از دوره مشروطه به بعد و با آغاز درک مفهوم کودکی، رنگ و شکل و طرح، ابتدا در طبقه اشراف، دو عنصر اساسی ويژه پوشاک کودکان میشود. پوشيدن لباس اروپايی به سبک اروپايی ابتدا در خانواده درباريان و وزيران، و بازرگانان ديده شد که به دليل رفت و آمد به قفقاز پوشاک کودکانه متداول در آنجا را با خود به سوغات میآوردند.»
اين نويسنده با طرح اين که آموزش همگانی و طرح استفاده از يونيفورم نيز موجب تحول در چگونگی پوشاک کودکان شد توضيح داد که طالبوف از جمله کسانی بود که در زمينه پوشاک کودکان در دو کتاب «احمد» و «مسالک المحسنين» درباره نقش و ضرورت بازی در زندکی کودکان و ضرورت دگرگونی در پوشاک کودکان و يکسان سازی پوشاک در آموزش سخن گفته است.
آغاز دگرگونی در آموزش و پرورش
به عقيدهی آقای محمدی، تحول در آموزش و پرورش ايران با تاسيس «دارالفنون آغاز شد و هسته اصلی تحول در مورد نهاد و تعريف کودکی در دوران مشروطه، آموزش و پرورش است.
وی گفت: «برخی از آزادیخواهان و نخبهگان دوره مشروطه، مانند ميرزافتحعلیخان آخوندزاده، ملکمخان، عبدالرحيم طالبوف، حاجزينالعابدين مراغهای، يوسفخان مستشارالدوله، ميرزا تقیخان کاشانی، ميرزا حسن رشديه، و يحيی دولت آبادی با طرح نيازهای آموزشی در چهارچوب بنيادگذاری آموزشگاههای نو، بهسازی خط، آموزش الفبا با روش نو و فراهم آوردن خواندنیهای فراخور درک کودکان به رويارويی با روشهای کهنه آموزش برخاستند.»
وی در پايان سخنان خود تاکيد کرد که نقش دارالفنون در تربيت گروهی نخبه که چند دهه بعد بنياد آموزش و پرورش نو در ايران را میگذارند، هيچگاه به طور پررنگ ديده نشده است.
محمد هادی محمدی متولد ۱۳۴۰ تهران است. از بيست و دو سالگی به طور حرفه ای شروع به نوشتن کرده است. از او تا به حال داستانهايی چون فضانوردها در کوره آجرپزی،دخترک و آهو ابريشمی، معدن زغال سنگ کجاست؟، سياه، خانه سفيد ندارد، آدم کوچک و خوبهای بزرگ، داستانک های نخودی، امپراتور سيب زمينی چهارم، عينکی برای اژدها، فانتزی شلغم و عقل و دويدم و دويدم برای کودکان منتشر شده است. آقای محمدی يک مجموعه داستان نيز با عنوان موشی که گربه ها را می خورد برای بزرگسالان نوشته است.
حالا که حدود صد سال از آن زمان می گذرد، با خواندن تاريخ دوره مشروطه به اين می انديشيم که در بسياری از حوزه ها آيا در اين صد سال گامی به جلو برداشته ايم؟
سينما از معدود حوزه هايی است که می توان قضاوت مثبتی در مورد آن داشت. سينما از معدود محصولات دوران مدرن است که حدود صد سال پيش وارد ايران شد و اگر نه پا به پای دنيا ولی به نحوی پيشرفت کرد که در اوايل قرن بيست و يکم ايران در آن حرفی برای گفتن دارد و "سينمای ايران" هنوز هم به عنوان يک گونه مشخص و معتبر در عرصه جهانی شناخته می شود.
ورود سينما به ايران
نخستين مواجهه ايرانی ها با سينما برمی گردد به تير ماه سال ۱۲۷۹ شمسی، شش سال قبل از صدور فرمان مشروطيت. در آن زمان مظفرالدين شاه برای نخستين بار به اروپا سفر کرده بود. او در اين سفر با سينما و دوربين فيلمبرداری آشنا شد و به ميرزا ابراهيم خان عکاسباشی، عکاس دربار، دستور داد "همه قسم آنها را خريده و به طهران بياورند که ان شاءالله همانجا درست کرده به نوکرهای خودمان نشان بدهيم."
نخستين نمايش های فيلم در ايران از اولين روزهای بعد از بازگشت مظفرالدين شاه از سفر، ابتدا در دربار و بعد به تدريج در مهمانی های منازل بزرگان و اشراف آغاز شد.
اما چهار سال زمان لازم بود تا اين پديده جديد عمومی شود و مردم عادی نيز بتوانند از آن استفاده کنند. در مهر ماه ۱۲۸۳ شمسی (حدود دو سال قبل از صدور فرمان مشروطه) نخستين سينمای عمومی در ايران آغاز به کار کرد.
ابراهيم خان صحاف باشی که در خيابان لاله زار روبروی سينما کريستال فعلی مغازه آنتيک فروشی داشت، در سفر خود به دور دنيا اسباب و وسايل نمايش فيلم را خريد و به ايران آرود. او بعد از بازگشت به ايران نخستين سالن نمايش فيلم را در حياط پشت مغازه اش در سه راه مهنا (چهارراه مهنای فعلی) داير کرد.
مشتريان او در اين دوره اعيان و دولتمردان تهرانی بودند و هنوز سينما کاملا عمومی نشده بود. صحاف باشی در آذر ماه همان سال (رمضان ۱۳۲۲ قمری) در اول خيابان چراغ گاز (امير کبير فعلی) سالنی باز کرد که نخستين سينمای عمومی در ايران است. در اين سينما هم فيلم های کوتاه کمدی فانتزی و هم فيلم های خبری مربوط به جنگ های آن دوره پخش می شد.
عمر سينمای چراغ گاز که تماشاگرانش آدم های نسبتا پولداری بودند تنها يک ماه رمضان بود. دو روايت برای تعطيلی زودرس سالن چراغ گاز در دست است.
خاموشی چراغ گاز
روايت نخست حاکی از آن است که با بدگويی گروهی از مردم که تأسيس سالن سينما را بی دينی می دانستند،به تکفير سينما پرداختند و صحاف باشی به ناچار سينمايش را تعطيل کرد. روايت دوم اين است که چون صحاف باشی از مبارزان مشروطه خواه بود، درگيری هايی با دربار داشت و درباريان بدگويی هايی را که از سينما می شد بهانه کردند تا سينمای او را به تعطيلی بکشانند.
البته بعضی از محققان با استناد به اين که در روزنامه های آن دوره هيچ خبری در رابطه با سينمای چراغ گاز وجود ندارد، اساسا وجود اين سالن را زير سؤال برده اند. اما اين سالن عموما به عنوان ولين سينمای عمومی ايران پذيرفته شده است.
اما نمايش عمومی بعدی در ايران سه سال بعد از اين تاريخ است. اول رمضان سال ۱۳۲۵ قمری (مهر ۱۲۸۶ شمسی)، روسی خان که در خيابان علاءالدوله (فردوسی) مغازه عکاسی داشت، تصميم گرفت در مغازه اش نمايش عمومی فيلم به راه بيندازد.
روسی خان، که نام اصلی اش ايوانف بود و اين لقب رااز محمد علی شاه گرفته بود، دستگاه نمايش خود را به همراه پانزده حلقه فيلم از کمپانی پاته خريده و از چند ماه پيش از نمايش عمومی، مشغول نمايش در انددرونی دربار و خانه های نجبا و اشراف بود. سينمای روسی خان را می توان اولين سينمای عمومی ايران بعد از صدور فرمان مشروطه دانست.
روسی خان آغاز به کار سينمايش را در شماره دوم مهر ماه سال ۱۲۸۶ روزنامه حبل المتين آگهی کرد:
«خيابان علاءالدوله در عکاسخانه روسی خان، يک ساعت و نيم از شب گذشته تا شش ساعت پرده های نوظهور بعمل سينه ماتوگراف که عکس متحرک تازه ترين اختراعات است تماشا می دهد... بليط های واردين دو قران و سه قران.»
رقابت روسی خان و آقايف
با توجه به جو پرشور آن روزهای تهران از سالن روسی خان استقبال خوبی شد و همين مسئله باعث شد که خيلی زود رقيبی وارد صحنه شود. هنوز رمضان سال ۱۳۲۵ تمام نشده بود که فردی به نام آقايوف تصميم گرفت سالن تازه ای افتتاح کند.
او ابتدا از روز ۲۴ رمضان در قهوه خانه زرگرآباد در خيابان چراغ گاز (اميرکبير) اقدام به نمايش فيلم کرد و کمی بعد تصميم گرفت سالنی مخصوص نمايش فيلم ايجاد کند. آقايوف به همين منظور قسمت پشتی مغازه ای در خيابان ناصری (ناصرخسرو) را اجاره کرد و سالن کوچکی با بيست صندلی راه انداخت.
شکل گرفتن رقابت بين روسی خان و آقايوف به سود سينما بود. روسی خان برای آنکه قافيه را نبازد، تالار دارالفنون را که درست روبروی سالن ۲۰ نفره آقايوف بود اجاره کرد و با چيدن نيمکت هايی برای نشستن ۱۵۰ تا ۲۰۰ نفر در اين سالن جا فراهم کرد. او روی حياط را نيز پارچه کشيد و دو نوازنده نيز استخدام کرد تا به هنگام نمايش فيلم بنوازند و به اين ترتيب به کسب خود رونقی داد.
رقابت های روسی خان و آقايوف هم زمان بود با بالا گرفتندرگيری های مرتجعان و مشروطه خواهان در تهران و در نهايت به توپ بستن مجلس شورای ملی در تير ماه ۱۲۸۷. اما اين رويداد نيز باعث تعطيلی سينماها در تهران نشد.
روسی خان، که بعضی ها او را دارای روابط نزديک با کلنل لياخوف حاکم نظاميتهران در دورهاستبداد صغير می دانند، در تابستان ۱۲۸۷ طبقه بالايی انتشارات فاروس در خيابان لاله زار را نيز اجاره کرد و يک سالن جديد راه انداخت.
سينماتوغراف و استبداد صغير
رقابت روسی خان و آقايوف در اين دوره وارد مرحله جديدی شد و کار به جايی کشيد که پس از کش و قوس های فراوان هر دوی آنها به زندان افتادند. بعد از آزادی از زندان هر دوی آنها تغيراتی در سالن های خود دادند تا مزاحم کار هم نباشند.
در تابستان ۱۲۸۸ حکومت محمد علی شاه سقوط کرد و مشروطه خواهان تهران را فتح کردند. بعد از فتح تهران روسی خان يکی از سالن های خود ا تعطيل کرد ولی سالن فاروس به کار خود ادامه می داد. اما در زمستان ۱۲۸۸، روسی خان سالن فاروس را نيز تعطيل کرد. آقايوف هم بعداز آزادی از زندان کارش را محدود و قبل از روسی خان سالنش را تعطيل کرد. بهاين ترتيب فعاليت نسل پيگام نمايش فيلمدر ايران به پايان رسيد.
بعد از تعطيلی اين سالن ها تا پايان دوره مشروطه (زمستان ۱۲۹۰) سينمای ديگری در ايران راه نيفتاد. اما از سال ۱۲۹۱ به بعد دوباره شاهد رونق نمايش فيلم در ايران و تأسيس سالن های سينما هستيم. سينماهای شناخته شده ای مثل سينما خورشيد، سينا خورشيد لاله زار، سينما پالاس و مهمتر از همه گراند سينما در اين دوره ايجاد شده اند.
تعدادی از گردانندگان همين سالن های سينما بودند که به تدريج به تأسيس شرکت های فيلم سازی و ساخت فيلم هيا ايرانی و به وجود آوردن "سينمای ايران" اقدام کردند.
*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-**-*-*-*-*-*-*-*-*-*-**-*-*-*-*-*-*-*-*-*-**-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*
آبی و رابی، ساخته آوانس اوگانيانس (1309 خورشيدی) اولين فيلم سينمايی تاريخ ايران بود

فيلم دختر لر که به نام های 'جعفر و گلنار' و 'ايران امروز و ايران فردا' هم شناخته می شود، اولين فيلم ناطق سينمای ايران به شمار می رود


مرحوم ملک المتکلمین
شنبه ۱۴ مرداد ۱۳۸۵ هجری شمسی. صد سال از مشروطه ایران می گذرد. بهارستان، بهارستان است. مجلس سوخته و ویران شده صد سال پیش دوباره ساخته شده و مشغول قانونگذاری است. درخت های بهارستان را بریده اند و به جایش چمن و گل كاشته اند. پارك امین الدوله از خیابان فخرالدوله تا شهدا تكه تكه و ساخته شده است. خیابان شاه آ باد كه محل توپ های قزاقان بود اكنون بخش هایی از خیابان مجاهدین اسلام و فخرالدوله است. خانه ظل السلطان كه زمان رضاشاه به وزارت فرهنگ تبدیل شد اكنون عمارتی چند طبقه در شمال میدان بهارستان است. باغ شاه هم شكل و شمایل صدسال پیش را ندارد. محدوده میدان حر بخش جنوبی باغ شاه است و مزار ملك المتكلمین به قطع و مزار میرزاجهانگیرخان صوراسرافیل و قاضی ارداقی به احتمال خانه ای كوچك در ضلع جنوب غربی بیمارستان لقمان حكیم. كنار مزار این بزرگواران صدای آمبولانس می آید. خیابان كمالی، خیابان مخصوص، بن بست شهید سیدمحمد ابراهیمی، آخرین خانه سمت چپ. این آدرس مزار بزرگترین سخنران مشروطه ایران است. خانه قدیمی كوچكی با در آبی و دیوارهای سیمانی و درخت بلند عرعری كه از حیاط خانه به كوچه بن بست سرك كشیده است. با چنین سیمایی به سختی بتوان باور كرد اینجا بنیانگذاران آزادیخواهی و مردمسالاری آرمیده اند، مهجور، مثل دیگر شهدای باغ شاه كه مزارشان زمان رضاخان به ساختمان آتش نشانی میدان حسن آباد تبدیل شد و بعد تر روی گورستانشان را آسفالت كشیدند تا دیگر اثری از مزارشان باقی نماند.
این خانه قدیمی در واقع آرامگاه خانوادگی ملك زاده ها است. گوشه سمت راست حیاط مرغ و خروس و سگ كوچك صاحب خانه پرسه می زنند. سمت چپ اتاق های خانه و محل زندگی است. انتهای سمت راست حیاط كوچك اتاقك كوچكی است كه مزار مهدی ملك زاده پسر ملك المتكلمین در آن واقع شده است. مزار بزرگی با ارتفاع تقریبی یك متر كه رویش با پارچه زرشكی رنگی پوشانده شده و دو شمعدان شیشه ای و چند شاخه گل مصنوعی نیز روی مزار گذاشته اند. كتابخانه كوچكی با چند كشوی خالی، چند جلد قرآن، عكس مهدی ملك زاده و دستخط قاب شده او نیز در اتاق قرار دارد. یك رحل قدیمی تكه تكه شده و یك دست خط در حال پوسیدن را هم ساكن این خانه محافظت می كند: چند خط شعری كه به خط ملك زاده در تاریخ ۱۳۳۵ نوشته شده است. روی دیوار بیرونی این اتاقك كه رو به در ورودی خانه است سنگ یادبودی نصب شده كه بنا بر نوشته های آن این خانه را محل دفن ملك المتكلمین، میرزا جهانگیرخان، مدیر صوراسرافیل، قاضی قزوینی، مشروطه خواه و خدیجه سلطان، همسر ملك المتكلمین است كه دكتر سیداحمد محیط طباطبایی، باستان شناس، نوشته های آن را مستند نمی داند. كنار همین دیوار سنگ قبر ملك المتكلمین است، با تاریخ تولد و فوتی كه با تاریخ مطابقت دارد. این سنگ قبر را مهدی ملك زاده پسر ملك المتكلمین سال ها بعد روی مزار گذاشته است. وسط حیاط رو به روی در اتاقكی كه مزار مهدی ملك زاده داخل آن واقع شده دو سنگ قبر دیگر هست. یكی متعلق به شخص دیگری از خانواده ملك زاده به نام محمدعلی و دیگری متعلق به شخصی به نام نصرالله جهانگیر از خانواده صوراسرافیل است كه تاریخ مرگش ۱۳۷۳ هجری قمری است و از این رو نمی تواند مزار شخص میرزا جهانگیرخان باشد. قاسم عسگری ۲۷ سال است كه با خانواده اش در این خانه زندگی می كند. او در جوانی كارگر یكی از نوادگان ملك المتكلمین بوده و چون خانه ای نداشته پیشنهاد خانواده ملك زاده را برای زندگی در این مكان پذیرفته است. عسگری می گوید: «زمانی كه وارد این خانه شدم دقیقا نمی دانستم چه بزرگانی در اینجا دفن شده اند. با دیدن استادان بزرگی كه در این سال ها به دیدن مزارها آمدند اهمیت موضوع را فهمیدم. از آن روز خود را سرایدار همه ملت ایران می دانم.» به گفته او شهردار منطقه ۱۱ تنها مقام دولتی است كه به تازگی از این محل دیدن كرده است. شاید شهردار منطقه ۱۱ را نیز جنجال طرح توسعه بیمارستان لقمان به این خانه كشانده است. طرحی كه مطابق آن خانه های اطراف بیمارستان تخریب و به فضای سبز تبدیل می شوند. عسگری یك بار كه مدیر كل میراث فرهنگی و گردشگری استان تهران میهمان یك برنامه تلویزیونی بوده از فرصت استفاده كرده و با ارتباط تلفنی این موضوع را مطرح می كند كه نتیجه ای در بر نداشته است. اگر چه هاشمی نژاد مدیر بیمارستان لقمان حكیم تخریب مزار این بزرگان را تكذیب كرده است و «فرهاد فیروزی» كارشناس سازمان میراث فرهنگی و گردشگری استان تهران در این باره به میراث خبر گفته است: «حدود سه سال پیش از سوی كارشناسان میراث فرهنگی عملیات بررسی و شناسایی این مقبره ها انجام گرفت و مراحل اولیه تهیه پرونده ثبتی آنها انجام شد. اما با این وجود این پرونده در چرخه اداری افتاد و ثبت آن در فهرست آثار ملی به فراموشی سپرده شد.» دكتر محیط طباطبایی حفاظت از این آثار را وظیفه سازمان میراث فرهنگی و گردشگری می داند و بسیاری با او بر این باورند. پیشنهادی كه او برای زنده نگه داشتن خاطره و شروع اقدامی برای مطرح كردن مجدد ثبت این مزارها در فهرست آثار ملی دارد این است كه به مناسبت صدمین سال مشروطه تابلویی با اسامی و مشخصات شهدای آزادیخواه مشروطیت مقابل گورستان حسن آباد و در نزدیكی بیمارستان لقمان نصب شود تا این اقدام شروعی تازه برای حفاظت از خاطره این بزرگان باشد.
اگر بخواهيم دلايلی را برای موفقيت شعر طنز مشروطه در اثرگذاری بر مردم و انقلاب پيدا کنيم، به اين خصوصيات می توانيم توجه کنيم:
گرچه می توان فهرستی بلند از شاعران مشروطه برشمرد، اما شايد آوردن نام افرادی چون عارف قزوينی، سيد اشرف الدين قزوينی( نسيم شمال)، ميرزاده عشقی، ميرزا علی اکبر طاهرزاده صابر(هوپ هوپ)، ميرزا علی اکبرخان دهخدا، ايرج ميرزا، ملک الشعرای بهار، محاسب الملک، اديب الممالک فراهانی، مکرم اصفهانی دربرگيرنده بخش اعظم شعرای دوره مشروطه باشد.
عارف قزوينی از شاعران و تصنيف سرايان دوره مشروطه است که علاوه بر اينکه شاعری بی نظير بود و شايد بتوان گفت که سرود ملی مشروطه، يعنی « ازخون جوانان وطن لاله دميده» او بی ترديد همواره در زبان و ذهن ملت ايران می ماند، به دليل آشنايی اش با موسيقی در اجرای کنسرت های ميهنی نيز شاخص است.
|
| |
عارف در قزوين به دنيا آمد، به تهران سفر کرد و همزمان با موج انقلاب مشروطه، به سرودن تصنيف و شعر و ترانه پرداخت. ترانه های عارف بلافاصله پس از اينکه سروده می شدند، مانند بمب در فضای اجتماعی کشور منتشر می شد و تمام ايران از آن خبردار می شد.
تصنيف «گريه را به مستی بهانه کردم» را برای اعتراض به دخالت بيگانگان در امور کشور ساخت. و همين باعث شد تا تحت تعقيب قرار بگيرد و بگريزد. وی به دادن کنسرت هايی که بسيار شلوغ می شد و اجرای نمايش هايی که استقبال بسياری را بوجود می آورد، می پرداخت. شايد همين خطر کردن او بود که باعث شد تا ايرج ميرزا، عارفنامه را برايش بسرايد و چنين بگويد که:
بگو آن عامی عارف نما را
تو اين کرم سياست چيست داری؟
که گم کردی تو سوراخ دعا را
چرا پا بر دم افعی گذاری؟
چه خوش گفتی که هر کس گشت بيدار
چرا پس می خری بر خود خطر را
در ايران می رود آخر سر دار
گذاری زير پای خويش سر را....
از آثار برجسته عارف در طنز که شيوه وی را نشان می دهد، شعر «دلاکيه» اوست:
رفت يک شخصی که بتراشد سرش
در بر دلاک از خود خرترش
لنگ بر زير زنخ انداختش
تيغ اندر سنگ روئين آختش
سيداشرف الدين قزوينی، بی شک از مهم ترين شاعران طنزسرای دوران مشروطيت است. اشعار او زبان به زبان می چرخيد. در قزوين به دنيا آمد. در جوانی به کربلا و نجف رفت و پس از پنج سال به ايران مراجعت کرد.
|
| |
او مدتی در قزوين بود و در ۲۲ سالگی به تبريز رفت. در تبريز چند سالی درس خواند و آنگاه برای زندگی به رشت رفت. و نه ماه پيش از بمباران مجلس روزنامه ادبی و فکاهی « نسيم شمال» را داير کرد. سيداشرف الدين محبوب ترين و معروف ترين شاعر ملی عهد انقلاب مشروطه است.
سعيد نفيسی در موردش گفت: « هر روز و هر شب شعر می گفت و اشعارش را هر هفته چاپ می کرد و به دست مردم می داد..... وقتی روزنامه فروشان نام روزنامه اش را فرياد می کردند، براستی مردم هجوم می آوردند. ... زن و مرد، پير و جوان، کودک و برنا، بی سواد و باسواد اين روزنامه را دست به دست می گرداندند. در قهوه خانه ها، در سرگذرها، در جاهايی که مردم گرد می آمدند، باسوادها برای بی سوادها می خواندند و مردم حلقه می زدند و روی خاک می نشستند و گوش می دادند...» ...... نام روزنامه آن قدر معروف بود که مردم او را نسيم شمال صدا می کردند....
روزی که موقع انتشار آن می رسيد، دسته دسته کودکان ده دوازده ساله که موزعان او بودند، در همان چاپخانه گرد می آمدند و هر کدام دسته ای بزرگ می شمردند و از او می گرفتند و زير بغل می گذاشتند. اين کودکان راستی مغرور بودند که فروشنده نسيم شمال هستند..... يقين داشته باشيد که اجر او در آزادی ايران کمتر از اجر ستارخان، پهلوان بزرگ نبود.... از هيچ کس بد نمی گفت، اما همه را مسخره می کرد و چه خوب می کرد!»
شعر «تازيانه» و «فعله» از معروف ترين و زيباترين آثار سيد اشرف الدين هستند. هر دو شعر با زبانی ساده به وضع کشور و ملت می پردازند. اشعار ديگری مانند « صبرکن آرام جانم صبر کن» يا « وفات يک دختر فقير از شدت سرما» نيز از اشعار مطرح نسيم شمال بود که در زمان انتشار روزنامه اش مورد توجه مردم قرار گرفته بود.
تازيانه
دست مزن! چشم، ببستم دو دست راه مرو! چشم، دو پايم شکست
حرف مزن! قطع نمودم سخن نطق مکن! چشم، ببستم دهن
هيچ نفهم! اين سخن عنوان مکن خواهش نافهمی انسان مکن
لال شوم، کور شوم، کر شوم ليک محال است که من خر شوم
چند روی همچو خران زير بار؟
سر زفضای بشريت برآر
فعله
ای فعله تو هم داخل آدم شدی امروز؟
بيچاره، چرا ميرزا قشمشم شدی امروز؟
در مجلس اعيان به خدا راه نداری
زيرا که زر و سيم به همراه نداری
در سينه بی کينه بجز آه نداری
چون پير نود ساله چرا خم شدی امروز؟
بيچاره چرا ميرزا قشمشم شدی امروز؟
هرگز نکند فعله به ارباب مساوات
هرگز نشود صاحب املاک دموکرات
بی پول تقلا مزن، ای بلهوس لات
زيرا که تو در فقر مسلم شدی امروز
بيچاره چرا ميرزا قشمشم شدی امروز...
شايد يکی از بزرگترين موفقيت های شاعران مشروطه اين بود که آنان موفق می شدند که شعرشان را تا حد تبديل شدن به ضرب المثل پيش ببرند. در اين ميان ميرزاده عشقی جوان، که سری پرشور و زبانی گرم و طناز داشت، شاعری منحصر بفرد است.
|
| |
وی مانند بسياری از پيشروان مشروطه از همان سالهای جوانی به فعاليت ادبی و فرهنگی پرداخت. در سن هفده سالگی روزنامه « نامه عشقی» را دائر کرد. سپس همراه گروهی از مدان سياسی به استانبول مهاجرت و نخستين آثار شاعرانه اش از جمله « اپرای رستاخيز شهرياران ايران» و « نوروزی نامه» را در استانبول سرود. اشعاری مانند «خرتوخر» و « بشنو و باورمکن» از حد شعر عبور کرد و به ضرب المثل تبديل شد.
خرتوخر
اين چه بساطی است، چه گشته مگر؟
مملکت از چيست؟ شده محتضر!
موقع خدمت همه مانند خر
جمله اطباش، به گل مانده در
به به از اين مملکت خرتوخر
بشنو و باور مکن
جان پسر، گوش به هر خر مکن
بشنو و باور مکن
تجربه را باز مکرر مکن
بشنو و باور مکن
مملکت ما شده امن و امان
از همدان تا طبس و سيستان
مشهد و تبريز و ری و اصفهان
ششتر و کرمانشه و مازندران
امن بود، شکوه دگر، سرمکن
بشنو و باور مکن
.....
شايد يکی از مهم ترين شاعرانی که بر تمام شاعران مشروطه تاثير داشت و راه ساده گوئی را به روی آنان گشود، ميرزا علی اکبر خان طاهرزاده صابر بود.
صابر به ترکی شعر می گفت و شايد به همين دليل است که بزرگترين شاعران فارسی گوی طنز مشروطه نيز کسانی بودند که زبان ترکی را می دانستند و از گنجينه اشعار هوپ هوپ بهره برده بودند.
صابر شاعر بزرگ ملی آذربايجان قفقاز و همکار دائمی روزنامه ملانصرالدين، در شماخی به دنيا آمد. او از دوران نوجوانی شعر می گفت و فارسی و عربی و آذربايجانی را آموخت و متاثر از فضولی شاعر بود. وی اشعار فارسی را نيز به ترکی ترجمه می کرد. از سال ۱۹۰۶ به روزنامه ملانصرالدين پيوست و از همان سال اشعار او در اين روزنامه به چاپ می رسيد.
اشعار و طنزهايش چنان معلوم بود که حتی بدون ذکر نامش يا با نام مستعار همه می فهميدند که شعر از اوست. شعر « ننه جان! خواب بودم خواب ديدم» از بهترين اشعار صابر است.
ننه جان خواب بودم خواب ديدم
ماه رمضان شد ننه جان
نان و گوشت ارزان شد ننه جان
خواب من دروغ بود ننه جان
هر چه ديدم دروغ بود ننه جان
ننه جان خواب بودم خواب ديدم
مشروطه به پا شد ننه جان
عيش فقرا شد ننه جان
خواب من دروغ بود ننه جان
هرچه ديدم دروغ بود ننه جان
ننه جان خواب بودم خواب ديدم
کوچه قشنگ است ننه جان
شهر ما فرنگ است ننه جان
خواب من دروغ بود ننه جان
هرچه ديدم دروغ بود ننه جان
ننه جان خواب بودم خواب ديدم
حمام تميز است ننه جان
بشکن بريز است ننه جان
باز حمام خراب است ننه جان
بلدی به خواب است ننه جان
ننه جان گريه مکن غصه مخور
نان شکری می خرم واست
چادر زری می خرم واست
تا تو فکررخت می کنی ننه
منو سياه بخت می کين ننه
نمونه شعر ترکی صابر
فعله اوزيوی سنده بر انسانی صانيرسان!
آخماق کيشی، انسانقلی آسانمی صانيرسان؟
سن بيله سنمش بالام؟ آی باراکاللاه سنه،
فسق ايمش امرين تمام؟ آی باراکللاه سنه....
|
| |
دهخدا، علاوه بر طنز نوشتاری در شعر طنز نيز بسيار روان و زيبا شعر می سرود.
يکی از معروف ترين و زيباترين اشعار دهخدا که متاثر از ميرزا علی اکبرخان صابر است، به نام « روسا و دولت» با کنايه از وضع استبداد، روسا را در نقش مادرانی نادان و ملت را در نقش کودکی بيمار به شعر درآورده، شعر روسا و دولت، طنزی است تلخ از دوران مشروطه که هم معرف شيوه طنزدهخدا و هم نشان دهنده اوضاع زمانه و زبان مردم است. دهخدا در اين شعر شاهکار زبانی انجام داده است.
روسا و دولت
خاک به سرم بچه به هوش آمده
بخواب ننه يک سر دوگوش آمده
گريه نکن لولو مياد می خوره
گربه مياد بزبزی رو می بره
- اهه اهه – ننه چته؟ گشنمه
- بترکی، اين همه خوردی کمه؟!
چخ چخ سگه نازی پيشی پيش پيش
لالای جونم گلم باشی کيش کيش
- ازگشنگی، ننه، دارم جون می دم
- گريه نکن فردا بهت نون می دم
- دستم، آخش، ببين چط يخ شده
- تف تف جونم، ببين ممه اخ شده
- سرم چرا آن قده چرخ می زنه؟
توی سرت شيپيشه جا می کنه
خ خ خ خ -جونم چت شده!-هاق هاق
- وای خاله! چشماش چرا افتاد به طاق
آخ تنشم، بيا ببين سرد شده
رنگش چرا، خاک به سرم، زرد شده؟
وای بچم رفت ز کف، رود رود
مانده به من آه و اسف، رود رود!
|
| |
شاهزاده ايرج ميرزا، نامش بسيار شناخته شده و جزو شيرين ترين شاعران مشروطه است. وی بيش از آنکه اشعارش معترض به استبداد باشد، منتقد عقايد خرافی مردم و افکار مذهبی متحجر است.
اشعار ايرج hc برجسته ترين اشعار تاريخ طنز فارسی است. وی رياکاری، خرافه پرستی، دورويی و بی همتی مردم ايران را مورد انتقاد قرار می دهد. اشعارش گويی که گفتگوی معمول مردم عادی است. به خوبی شخصيت می پردازد و در هجو نيز بی نظير است.
شعر « انقلاب ادبی» نمونه کامل اشعار طنزی است که پس از مشروطه نشان از سادگی زبان شعری دارد.
از شاعران نه چندان شناخته شده مشروطه ميرزا يوسف خان وقار، معروف به « محاسب الملک» است. وی در سال ۱۲۶۰ در تهران به دنيا آمد و سالهای جوانی اش را در تب و تاب انقلاب مشروطه گذراند.
اشعار محاسب الملک مانند ديگر شاعران مشروطه ساده و روان و بی تکلف است. گاهی شبيه اشعار ايرج و گاهی شبيه دهخداست. مخمس مشتی اسمال او بسيار معروف بود و وقتی منتشر شد، همه فکر می کردند کار دهخداست.
مخمس مشتی اسمال
مشتی اسمال به علی کار و بارآزاد شده
پاطوق ما تو بميری بچه بازار شده
هر کسی واسه خود يکه ميوندار شده
علی زهتاب در اين ملک، پاطوقدار شده
وکيل مجلس ما حجت آقا سردار شده
« ملانصرالدين» نخستين روزنامه طنز آذربايجان است. اين روزنامه در سال ۱۹۰۵ به زبان ترکی منتشر می شد.
جليل محمدقلی زاده، بنيانگذار اين روزنامه در سال ۱۸۶۹ ميلادی در ولايت نخجوان به دنيا آمد. وی ايرانی زاده و پدرش از اهالی خوی بود و همواره به ايرانی بودنش افتخار می کرد.
|
| |
| روی جلد نخستين شماره ملانصرالدين که در سال 1906 در تفليس منتشر شد |
خواندن و نوشتن را به زبانهای آذربايجانی و فارسی و روسی فراگرفت و سالها آموزگار بود. اوايل داستان کوتاه طنز می نوشت: «صندوق پست»، «احوال ده داناباش» و «استاد زينال»، در اين داستانها تصاوير جالبی از زندگی و معيشت مردم قفقاز ارائه کرده است. اين داستانها سرشار از طنز و تلخی است.
وی بعد از ملانصرالين نيز داستانهای « آزادی در ايران»، «بچه ريشو»، «قربانعلی بيگ»، «کمدی مردگان»، «کتاب مادرم» و «مجمع ديوانگان» را به عنوان برجسته ترين داستانهای خود نوشت.
ملانصرالدين يک نشريه يک گروه دموکرات انقلابی بود که جمعی از روشنفکران و ترقی خواهان را پيرامون خود جمع کرده و با پادشاه ايران و سلطان عثمانی و امير بخارا و اشراف و اعيان می جنگيد و با تعصبات مذهبی و خرافات نيز مبارزه می کرد. دستگاه سانسور تزاری نيز هميشه اين روزنامه را کنترل می کرد.
کاريکاتورهای ملانصرالدين اولين کاريکاتورهای منتشره در ايران و آذربايجان بود که بيشتر توسط عظيم عظيم زاده کاريکاتوريست اين روزنامه خلق می شد.
نويسندگان ملانصرالدين با عادات و آداب ايرانيان کاملا آشنا بودند و تقريبا از سال ۱۹۰۷(۱۳۲۵ ه.ق.) در هر شماره در مورد مسائل ايران مقاله می نوشتند. همين موضوع باعث رواج ملانصرالدين در ايران شد. شماره های اين روزنامه مرتبا به ايران می رسيد و مردم، بخصوص مردم آذربايجان با آن آشنا بودند.
اشعار اين روزنامه نيز دهان به دهان می گشت و بر شرايط ايران بسيار اثر داشت. اين روزنامه علاوه بر اشعار شاعران به چاپ اشعاری که توسط خوانندگانش که مردم عادی بودند مبادرت می کرد.
طنزنويسان و طنزسرايان و کاريکاتوريست های انقلاب مشروطه کاری بزرگ کردند. آنان موفق شدند که مفاهيم و ارزش های مهمی چون پيشرفت و تجدد و تحول و آزادی و برابری و عدالت را به زبان ساده به مردم بگويند و ذهن مردم را بيدار کنند.
اين واقعه ای عظيم و حادثه ای بزرگ بود، اما نکته اينکه خواندن شعر مخمس «مشتی اسمال» محاسب الملک که صد سال پيش از اين سروده شده، به ما نشان می دهد گويی از صد سال پيش همه چيز همان است که بود.
اول از همه به تمام ایرانیان این اولین انقلاب جهان اسلام را تبریک می گویم. ما باید به خود ببالیم که نخستین قانون اساسی در تمام جهان اسلام متعلق به ماست
در باره مشروطه زیاد گفته شده و من قصد ندارم تکرار مکررات بکنم ولی صرف یادآوری به دوستان باید بگم که ستارخان و باقرخان این سرداران وسالاران ملی تقریبا یکی دو سال بعد از پیروزی انقلاب تهران را فتح کردند.چون گاهی اوقات این نکته اشتباه می شود و فتح تهران را به حساب امضای مشروطه می گذارند.
فقط یک مرور سریع روی روند انقلاب می کنم: پس از جنگ ژاپن و روسیه واردات قند از روسیه به شدت کاهش یافت.و قند بسیار گران و نایاب شد. علاالدوله حاکم تهران برای اینکه از مخالفین (ماجرای تنباکو) زهر چشم بگیرد چند بازاری از جمله سید هاشم قندی را که از معتمدین بازار بود دستگیر و فلک کرد. این طرز برخورد نه تنها اثر نداشت بلکه خشم عمومی را برانگیخت.همین امر باعث شد که جمعی از روحانیون معروف تهران در صدر آنها طباطبایی به مهاجرت صغری دست بزنند و در حرم حضرت عبدالعظیم متحصن بشوند. شاه خواست مهاجرین را پذیرفت و حتی در کاخ از آنان پذیرایی کرد آن روز طهران دیدنی بوده فریادهای زنده باد ملت ایران ، زنده باد پادشاه اسلام در تمام شهر طنین افکنده بود
اما استبداد که ثابت کرده بود که به این سادگی حاضر به گوش دادن به درخواستهای حقه مردم گوش نمی دهد وقعی به درخواستهای مردم نکرد.همین امر زمینه مهاجرت کبری را فراهم کرد.پس از نامه طباطبایی به شاه که عین الدوله به شاه نرساند تندی با دولت شدت گرفت.در اوایل تابستان ۱۲۸۵ و ایام فاطمیه وعاظ به انتقاد از حاکمیت پرداخته اند از این رو یک واعظ مخالف دستگیر شد .در این درگیری که بین مردم و نیروهای انتظامی رخ داد یک روحانی جوان به نام سید عبدالحمید کشته شد. مهم این قضیه این بود که شیخ فضل الله هم بالاخره به صف مشروطه طلبان پیوست . صبح روز بعد جمعیت بزرگی برای تشیع این روحانی آمدند ولی سربازان جلوی سبزه میدان مردم را به گلوله بستند میزان کشته ها بالغ بر صدها تن بود. خلاصه بعد از این واقعه جریان تحصن در سفارت انگلیس و عثمانی پیش آمد و سرانجام شاه موافق خود را اعلام کرد. و مجلس شورای ملی تشکیل شد.متن فرمان مشروطه را روز ۱۴ مرداد در سایت خواهم گذاشت.
فقط نکته جدیدی که می توانم در باره ماجرای مسیو نوز بنویسم این است که عکسی که نوز را در لباس روحانی نشان می داد از مدتها قبل دست امین السلطان بوده ولی برای بدنام کردن رقیب خود یعنی عین الدوله در زمان صدراعظمی عین الدوله عکس را به دست مخالفین رساند
درباریان قادر به درک این نبودند که خروش ملت از کجاست و از این رو این انقلاب عظیم رو به قدرتهای اجنبی نسبت می دادند از این رو عقیده داشتند که چرا این روسیه گردن کلفت بی عار مثل نمد گلی دست رو دست گذاشته تا اون ضعیفه ملکه انگلیس به اسم مشروطه این مملکت رو بلومبونه!!! این قدر سواد سیاسی و آگاهی نداشتند که بدانند روس و انگلیس در این دوره چند سالی بود که متحد شدند و نتیجه این اتحاد را در قرارداد ۱۹۰۷ می بینیم. من از همین جا این انقلاب مردمی را از لوث وجود روس و انگلیس پاک اعلام می کنم.شاهان ما هیچگاه نفهمیدند که سلطنت به سرزمین پهناوری مثل ایران با اهمیت تر است از حکومت بر قلوب درباریان.البته خیلی ها معتقد بودند که باید یک خدا داشته باشند یک شاه. مجلس و هیئت دولت را مثل یک دین چند خدایی می دانستند
بازهم این صدسالگی این انقلاب بزرگ را به تمام ملت ایران تبریک عرض می کنم و بیایم برای شادی روح شهدای مشروطه صلواتی بفرستیم.
*********************************************
نظرات شما باعث دلگرمی و همچنین حرارت بخشیدن به بحث خواهد بود. لطفا نظر بدید.
*********************************************
در پست قبلی در باره وضیعت ایران در قرن نوزدهم پرداختیم و قاجارها در چنین وضعیتی قدرت را به دست گرفتند.در تمام کتب تاریخی ما امده که قاجارها پادشاهانی ضعیف، خرافاتی، ترسو، مال پرست بی فکر،نالایق،هوس ران ... هستند.حال این تصور چقدر درست است که در تمام کتب تاریخ ما از دبستان تا دانشگاه تدریس می شود کاری نداریم واساسا نیازمند تحقیق جامعی خواهد بود. اما اعتقاد به این امر یک پرسش جدی را مطرح می کند که الزاما نیازمند پاسخ است:چگونه آنان موفق شدند نزدیک یک قرن و نیم بر ایران حکومت کنند؟
یک حاکم نالایق و ضعیف ممکن است چند سال یا حداکثر یک دهه بر اریکه قدرت بماند اما سرانجام مخالفان و مدعیان قدرت از ضعف و بی خبری او استفاده کرده و وی را سرنگون می کنند. قاجارها هم که دشمن کم نداشتند.ایلات و عشایر بختیاری،سمیتقو،خزعل و .... .
اما واقعیت این است که این مخالفتها در یکی دو دهه آخر عمر قاجارها صورت گرفت.آنچه اهمیت این سوال را بیشتر می کند این است که قاجارها نه ارتش و نیروهای مسلح قوی داشتند و نه دستگاه اطلاعاتی یا حتی یک نظام اداری قدرتمند برای اداره کشور داشتند.در پست قبل اشاره شد که عدم راههای مناسب عملا قدرت حکومت را در اطراف تهران محدود می کرد پس چگونه؟
به سخن دیگر فقدان مخالفت با قاجارها به این دلیل نبود که مردم وحشتی از سرکوب حکومت داشته باشند بلکه به نظر می رسد که فکر مخالفت و اعتراض به آنان در سطح جامعه اساسا مطرح نبوده.
حالا جواب اینکه چرا این مخالفت مطرح نبوده ، نیازمند یک بررسی روی چگونگی روی کار آمدن قاجارها و بررسی تک تک شاهان قاجار علی الخصوص فتحعلیشاه و ناصر الدین شاه است که در روزهای آینده خواهیم پرداخت.
می توان اقتصاد ایران را در این مقطع به درستی به یک اقتصاد معیشتی و یا بخور و نمیر تعریف نمود. ایران به مانند یک روستای بزرگ تمام احتیاجاتش را خود تامین می کرد. وضعیت کشاورزی به دلیل نبودن ادوات پیشرفته و مشکل همیشگی آب یک بخش کاملا ورشکسته بود که به زحمت کفاف مناطق مجاور مزرعه را می داد .از طرفی به دلیل نبودن راههای ارتباطی یک منطقه کشور سرشار از نعمت بود و منطقه ای دیگر از خشکسالی و قحطی رنج می برد.وضع صنعت از کشاورزی هم بدتر بود.مختصر صنایع نساجی که وجود داشت مانند چیت همدان بر اثر اولین وزش نسیم رقابت فاستونی انگلستان از پای در آمد.
در یک کلام چارلز عیسوی مولف اثر مشهور "تاریخ اقتصادی ایران عصر قاجار در چند جمله کوتاه اما گویا چنین می نویسد:ایران در ابتدای قرن نوزدهم جامعه ای بود به لحاظ اقتصادی بسیار فقیر عقب مانده و کم جمعیت به لحاظ ارتباطات پراکنده و بی ارتباط به لحاظ اجتماعی در تجارت سیاست روابط بین الملل علم و فرهنگ منفک و جای مانده از باقی جهان."
در ادامه مطالب به پدیده عقب ماندگی ایران و ریشه یابی آن می پردازیم
من نگویم که مرا از قفس آزاد کنید
قفسم برده به باغی ودلم شاد کنید
فصل گل می گذرد هم نفسان بهر خدا
بنشینید به باغـــــــــی و مرا یاد کنید
یاد از این مرغ گرفتار کنید ای مرغان
چو تماشای گل و لاله و شمشاد کنید
هر که دارد ز شما،مرغ اسیری به قفس
برده در باغ و به یاد منـــــش آزاد کنید
آشیان من بیچاره اگر سوخت چه باک
فکر ویران شدن خانه صیــــــــــــاد کنید
بیستون بر سر راه است مباد از شـیـریـن
خبری گفته و غمگین دل فرهــــــاد کنید
شـمع اگر کشـته شـد از باد ندارید عجب
یاد پروانه هستی شده بر بــــــــــاد کنید
جور و بیداد کند عمر جوانان کوتاه
ای بزرگان وطن بهر خـــــــــــدا داد کنـید
گر شد از جور شما خانه موری ویران
خانه خویش محال است که آبـــــاد کنید
کنج ویرانه زندان شد اگر سهم بهار
شکر آزادی و آن گنج خـــــــــداداد کنید
باور کنید ایران هیچ گاه اینقدر جوانان بااستعداد و تحصیل کرده ،کتاب و روزنامه ، راه و جاده، ثروتهای طبیعی و ...... نداشته است.هیچ گاه در تاریخ ۶۰۰۰ ساله این مملکت کهن این تعداد استعداد یک جا در ایران جمع نشده بود برای مثال در زمینه نظامی قبل از جنگ تحمیلی برای حدود ۲۰۰ سال بود که بعد از فتوحات نادر و اندکی جنگ خارجی آقامحمدخان دیگر پیروزی در کار نامه خود نداشته پس از شکستهای مفتضحانه از روسها که منجر به از دست رفتن تقریبا نیمی از ایران شد دیگر چه پیروزی داشته ایم!!! شهریور بیست آن لشکر عظیمی که دستگاه تبلیغاتی رضاشاه این چنین برایش تبلیغ می کرد چه شد؟ بلافاصله از هم پاشید و سربازان سربازخانه ها را غارت کردند.
آیا نباید خدا را شاکر باشیم که جوانانی داریم که با دست خالی خونین شهر را خرمشهر کردند؟ ۸ سال جنگ بدون از دست رفتن تکه ای خاک مایه غرور نیست؟
باور کنید جدا از سیاست و نظام و اینها می گویم به عنوان یک ایرانی که کشورش را دوست دارد می نویسم.قدر این همه موهبت الهی که در دستان ماست را بدانیم
به قول فیلم دلشدگان وقتی سفیر ایران در پاریس به خسروخان رهاوی می گوید که برای نظام مارش بسازید.ناصرخان دیلمان جواب می دهد:"برای اون همه دلاوری یه ای دل ای دل کفایت می کنه طبل و شیپور رو بی جهت به زحمت نیاندازید".
ولی الان با غرور می گوییم که آن همه دلاوری ارتش ایران نیازمند صدها مارش و موزیک افتخار است.
من به کشورم افتخار می کنم شما چطور؟
هر وقت این سوال از من پرسیده می شود که چه رشته ای را دوست داری بلافاصله جواب می دهم تاریخ!همیشه هم جواب مردم همین است:خاک توسرت تاریخ هم شد رشته به ما چه که فتحعلی شاه هزارتا زن داشته یا چهارهزارسال پیش مردم چطور زندگی می کردند؟متاسفانه در ایران تاریخ صرفا حفظ یک مشت اسم تعدادی عدد در قالب سال و از این تیپ چیزها.واقعیت این است که تاریخ عبارتست از: تلاش در بازساری و فهم گذشته.به همین خاطر در غرب تاریخ جز مهمترین و جدی ترین و متشخص ترین موضوعات هستند.دربسیاری از دانشگاههای اروپا و آمریکا ورود به تاریخ به مراتب سختر از رشته های مهندسی آمار و ... است.در نتیجه کسانی که در تاریخ یا دیگر علوم انسانی جز ۵ الی ۱۰ درصد بالای هرم تحصیلی هستند.بسیاری از دانشگاههای معروف غرب همچون "سوربن" و "کمبریج"و"هاروارد" در اصل دانشگاههای علوم انسانی می باشند.در ایران فقط دانشگاه علامه طباطبایی دانشگاه علوم انسانی است که بعضی از رشته های آن مانند اقتصاد واقعا معتبر است ولی از تاریخ و جغرافیا در این دانشگاه خبری نیست.به جای تاریخ آمار دارد.
غالبا این سوال در ذهن ماست که فایده تاریخ چیست؟ پاسخ متداول و کلاسیک به این سوال این است که تاریخ همچون معلمی است که با تصویر گذشته و عبرت گرفتن از آن می تواند آیندگان را هدایت و راهنمایی کند به قول رودکی:هرکه ناموخت از گذشت روزگار/////هیچ ناموزد زهیچ آموزگار
ولی این مسخره ترین جواب برای این سوال است.در این تردیدی نیست که با بررسی احوال گذشته گان بالاخص که آنان که نام نیک از خود بر جای نگذاردند می توان درس و عبرت گرفت. اما مسئله این است که چه تعدادی از حکومت ها و رجال و خلاصه صاحبان قدرت به تاریخ نگریسته و از آن چنین درسی را فراگرفته اند؟کدام حاکم ظالم و رهبران دیکتاتور و رئیس جمهورهای خودکامه در عصر جدید به استناد این درس مسلم تاریخ ظلم و ستم را رها کرده اند و به خدمت مردم درآمده اند؟چنگیز-تیمور-استالین-هیتلر- موسیلینی-محمدعلی شاه-رضا شاه و محمدرضا شاه و کیم ایل سونگ صدام و ... کدام دست از ظلم برداشته اند به حکم این درس مسلم تاریخ به عدالت روی آورده اند؟مسلما این که باید از تاریخ درس بگیریم به درد مردم عادی نمی خورد و دیوانگی است از مردمی که دستشان به هیچ جا بند نیست بخواهیم از تاریخ پند بگیرند؟ کارمند ساده بانک چه درسی باید از تاریخ بگیرد؟ پس نتیجه می گیریم که این پاسخ که تاریخ برای پند آموزی است جواب ساده و پیش پاافتاده ایست که هیچ کس را قانع نمی کند.پس جواب چیست چرا باید تاریخ بخوانیم؟
جواب را بایک مثال روشن می کنم:فرض کنید به شما بگویند که خانم و آقای که شما را به عنوان پدر و مادر خود می شناسید کسان دیگری بوده اند و پدر و مادر واقعی شما مجبور شده اند شما را بعد از تولد رها کنند و بروند.{دور از جونتون} پس از دریافت این شک اولین و تنها واکنش هر انسانی چیست؟ مسلما می خواهد بداند پدر و مادر واقعی اش کی بوده.حتی اگر به او گفته شود که والدین حقیقی شما هر دو فوت شده اند مع ذالک باز هم او می خواهد بداند که آنها که بوده اند. این نیاز به دانستن را می توان نیاز انسان به تاریخ و یا فایده تاریخ دانست.نسل امروز هم می خواهد بداند فرزند کدام گذشته بوده است.آیا اگر از شما بپرسند که دیگر شناختن پدر و مادر واقعیت که مرده اند چه فایده ای دارد.به جز اینکه دانستن آنان چه کسانی بوده اند در حقیقت و دراصل می خواهد خودش را بشناسد و بداند کیست؟
به زبان پروفسور "کار" مورخ نامدار انگلیسی و خالق اثر معروف "تاریخ چیست؟" می گوید که تاریخ هنر دیدن گذشته است و به منظور آگاهی از استعداد و توانایی هایی که حال دارد یا می تواند به آن برسد.این تا جایی می رود که "کالینگوود" معتقد است تاریخ چیزی به جز تاریخ اندیشه و تفکر انسان ها در گذشته نیست.
*-*-**-*-**-*-**-*-**-*-**-*-**-*-**-*-**-*-**-*-**-*-**-*-**-*-**-*-**-*-*
ناله مرغ اسیر این همه بهر وطن اســت مســلک مرغ گرفتــــــار قفس هم چو من است
همت از باد سحر می طلبم گر ببــــــــرد خبر از من به رفیقی که به طرف چمن اســـــــت
فکری ای هموطنان در ره آزادی خویـــش بنماییــــد که هر کـــس نکند،مثل من اســـــــت
خانه ای کو شود از دست اجانـــــــب آباد زاشک ویران کنش آن خانه که بیت الـحزن است
جامه ای کو نشود غرقه به خون بهر وطن بدر آن جــامه که ننگ تـــن و کم از کفــــن است
آن کسی که در این ملک سلیمان کردیم ملت امروز یقین کرد که او اهرمن است (محمدعلیشاه)
به نام خدا
-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*
این وبلاگ به هیچ حزب گروه ارگان و عقیده و مسلک سیاسی وابسته نیست و از دوستان تمنا دارم صرفا به تاریخ اکتفا کرده و به مطالب سیاسی نپردازند
-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*
تا صدمین سال مشروطه ۷۵ روز مانده.با این حال سوالات زیادی پس از گذشت این مدت زمان طولانی در ذهن تاریخی ما مانده که کمتر جوابی پیدا کرده است.سعی این بلاگ در این است که تا حد ممکن این سوالات را مطرح و به چالش بکشد.مسلما این سوالات وقتی در ۱۰۰ سال پاسخی پیدا نکرده اند در این چند روز باقیمانده هم جوابی پیدا نخواهد کرد.حتی اگر بتوانیم برای لحظاتی کوتاه شما را درگیر تاریخ این سرزمین کنیم به اهدافمان رسیده ایم
از همه دوستان می خواهم با نظرات گرانبهایشان ما را در این کار یاری نمایند و پرسشهایی را مطرح بفرمایند که این بحث به چالش کشیده شود.
اندکی در باره روش کار توضیح می دهم.سعی بر این است که اندکی در باره چرایی مشروطه،مضرات و منافع مشروطه،شعرای مشروطه،شخصیتهای مطرح مشروطه و.... بپردازیم.در همین راستا یا یک راستای دیگر!! ابتدا به معرفی "ابولقاسم عارف قزوینی" می پردازیم.سپس به این پرسش مهم که تاریخ چیست و به چه کاری می آید خواهیم پرداخت.
باتشکر
|
|